13 ماهگي
کاش کمی دیرتر بگذرند...
لحظه هایی که من برای غذا دادنت باید کل خونه رو بپیمایم
شبهایی که تا صبح برای شیر خوردن ٢ یا ٣ بار بیدار میشی
لحظه ها يي كه من بارها در خواب پتويت را رويت ميكشم و تو با دست وپا كنارش ميزني
روزهایی که تا شب میخوایی بارها وبارها دالی بازی کنی و من باید پشت پرده یا پشت مبل قایم بشم و تو منو پیدا کنی
لحظه هايي که باید تو رو روی پاهام بگذارم و برات لالایی بخونم تا تو خوابت ببره
لحظه هایی که تو دوست داری هنوز توی حموم اب بازی کنی و من هزار تا کاردیگه دارم و تو تنها کارت آب بازی در وان کوچکت هست
لحظه هایی که دنبال یک همبازی میگردی وانگشت منو میگیری و میری سراغ اسباب بازی مورد نظر
لحظه هایی که اشکهایت تا گونه هایت جاری شده اند برای رفتن به ددر
لحظه هایی که لباسهایت را میخواهم عوض کنم و تو انگار درسیاهی شب تنها میشوی وآزرده خاطر از اینکه چشمانت سیاهی میبینند
لحظه هایی که بدون هیچ دلیلی فقط آغوشم را میخواهی
لحظه هایی که يك بادكنك را بارها برايت باد ميكنم و تو دوست داري بادش را خالي كني و من دوباره بادش كنم
لحظه هايي كه من برايت صداهاو شكلكهاي عجيب و غريب در مياورم و تو قهقهه سر ميدهي و من ذوق زده از خنده تو
لحظه هايي كه تو يك وسيله جديد رو كشف كردي و با اصرار ميخواهي كه اونو دستت بگيري
لحظه هايي كه تنهايي مشغول بازي كردن با يك چيزي ميشي و ساعتها تو دنياي خودت هستي
لحظه هايي كه براي خودت ذوق ميكني و ميخندي بدون هيچ دليلي كه البته من فكر ميكنم بدون دليله
ولحظه هايي كه تو با مني و هنوز يك پسر بچه 13 ماهه هستي
كاش كمي ديرتر بگذرند ومن طعم شيرين اين لحظه هارا بيشتر بچشم
تا كمي كه گذشت حسرت نخورم از اينكه تو آغوش مرا ميخواستي و من بزرگتر شدنت را...



13 ماهگي
